تبليغاتX
مرگ عاشقی

قلب من درهر زمان خواهان توست

                                                     چشم های عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غم و درمانده ای

                                                    هر نگاهم در پی درمان توست

درمیان ظلمت شبهای غم

                                                    چلچراق قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

                                                  همدم دستان من دستان توست

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:8 توسط زهرا |

ای کاش در چشمهایت تردید را ندیده بودم یا از همان اول از عشق ترسیده بودم

ای کاش آن شب که رفتم به آسمان گل بچینم جای گل برایت پروانگی چیده بودم

گل را به دست تو دادم حتی نگاهم نکردی آن شب نمی دانم اما تا صبح لرزیده بودم

آن شب تو با خود نگفتی که بر سر من چه آمد نگفتی ز دست تو من رنجیده بودم

انگاربی پرده بودی دیوانه ات گشتم من تو عاشق نبودی و دیرفهمیده بودم

ازکوچه که می گذشتم حتی نگاهم نکردی چشمت پی دیگری بود این را نفهمیده بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:18 توسط زهرا |

سالها می گذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی وبه چشمان پراز حسرت من خندیدی

تو نمی دانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی وازدل روشنایی ها رفت

لیک بعد از آن شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود جای خالی تو را می دیدم

می کشیدم آهی از سرحسرت و می خندیدم 

و به وفای دل تو وبه خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر می گردی

تا سرانجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خاکستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گرچه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود

سالها می گذرد ازشب تلخ وداع

و من تنهای تنها...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:33 توسط زهرا |

سلام امیدوارم که این وبلاگ بتونه رضایت شمارو جلب کنه

واسه شروع خوب بود؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:30 توسط زهرا |

زمان!به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست........
بوسیدن قول ماندن نیست.........
وعشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...................







نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

بگو با دیگران بودیم و رفتیم









مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
گرچه تو تنها تر از من مي شوي
آرزو دارم تو هم عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
آرزو دارم بفهمي عشق را
سردي اين روزهاي زشت را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ يار را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام را موبه مو باور کني

Home
Email
Night Skin