تبليغاتX
مرگ عاشقی

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

 

تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

 

ای روزگار لعنتی ، تلخه بهت هرچی بگم

 

من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم

 

امشب از اون شباست که من ، دوباره دیونه بشم

 

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

 

امشب از اون شباست که من ، دلم می خواد داد بزنم

 

تو شهر این غریبه ها دردم و فریاد بزنم

 

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته

 

چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته

 

از این همه دربه دری به لب رسیده جون من

 

به داد من نمی رسه خدای آسمون من...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:45 توسط زهرا |

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برابی دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:2 توسط زهرا |

تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟
تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی .
اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .
اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه .
اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم ببره ..
اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی . حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری .
اون موقع که اسم دیوونه رو روت می زارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .
اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .
به همین سادگی ...
حالا فهمیدی چرا دلم برات تنگ می شه 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:52 توسط زهرا |

سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک کنی  زیرا آنقدرعظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش نیز رحم نخواهد کرد...

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:30 توسط زهرا |

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی به خاطر اون زنده ای

خیلی سخته که غرورت رو به خاطریه نفر بشکنی و بعد بفهمی دوست نداره

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 22:35 توسط زهرا |

" خواب دیدم که می آیی " نه.خواب دیدم که آمدم و تو را از توی چهاردیوارکه دور خودت کشیده بودی،بدون پنجره و هیچ چیز، بیرون آوردم و با هم گیریستیم ، کاش خوابم تعبیر شود. مثل آن موقع که خواب مرگ عزیزت را دیدم و بعد از دو هفته خودت را با لباس مشکی. عزادار بودی و من نمی دانستم عزادار چه کسی ؟

کجا را بگردم تا پیدایت کنم؟ "به من بگو " با نگاهت عذابم می دهی و من معنی نگاهت را نمی فهمم و هر بار با نگاه تو زیرورو می شوم، می میرم، به هر کس که می گویم می گوید از نگاه کردن خودت توجه اش را جلب کردی، اما من که نگاهت نمی کردم یا حواست نبود وقتی که یواشکی می پاییدمت. بگو چرا؟ چرا نگاهم می کنی؟

گفتم که دلت سنگ است  اما نه، تو از غرورت عذاب می کشی. به زبان بیاور راز نگاه غم بارت را. تو گریه های مرا ندیدی. من اما گریه هایت را فهمیدم. غم را در چشمهایت دیدم.

راستی پلک چشمم می پرد. مادرم می گوید سوغاتی می گیری،از چه کسی و چه چیزی قرار است سوغاتی بگیرم؟ نمی دانم، اما من از خدا تورا می خواهم.

کاش خواب آخرم تعبیر شود.من و تو با هم رو به خانه ای که خانه آرزوهایمان است و پشت به خانه ای که خانه غم من و تو بود. آن چهار دیواری را خراب کن و بیا......................................

چشمانم را می بندم و تو را می بینم، صدایت را می شنوم که می گویی: مشکلی نیست، این تکیه کلامت است

یک روز گفتم کاش به زمین بخوری تا من از تو دلجویی کنم،یادت هست؟ داشتی می افتادی اما نشد و فقط..................

تو برگشتی و مرا نگاه کردی. قط مرا نه کس دیگری را. تو غرورت را به خاطر من کنار نگذاشتی اما من به خاطر تو، بدون فکر کردن به غرورم جلوی چشمه همه گریستم. همه مرا با تعجب نگاه می کردند و من فقط تو را می دیدم

اولین بار که آن طور نگاهم کردی تا آلاچیق ها دویدم و بی دلیل و با دلیل خندیدم و گریستم. بعد از آن مدام مرا نگاه می کردی، هیچ کس باور نمی کرد

دوروبرت شایعه زیاد است. یکی می گوید نامزد داری یکی می گوید نداری یکی می گوید داشتی و از دستش دادی. راستش را بگو، آیا برای خودت کسی را داری؟ من اما کسی را ندارم. فقط تو را دارم

نمی دانم چرا دلم می خواهد گریه کنم؟ نمی دانم تو می دانی که من برای تو گریه می کنم؟ برای تو که نمی دانم می دانی من دوستت دارم؟ برای تو که نمی دانمم که مرا که دوستت دارم دوست می داری؟ ولی می دانم دلم هوایت را کرده است...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:11 توسط زهرا |

زمان!به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست........
بوسیدن قول ماندن نیست.........
وعشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...................







نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

بگو با دیگران بودیم و رفتیم









مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
گرچه تو تنها تر از من مي شوي
آرزو دارم تو هم عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
آرزو دارم بفهمي عشق را
سردي اين روزهاي زشت را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ يار را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام را موبه مو باور کني

Home
Email
Night Skin