وقتی شب , شب ِ سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود, واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیهء شب, طپش ِ هراس ِ من بود
وقتی زخم خنجر دوست, بهترین لباس ِ من بود
تو با دست ِ مهربونی, به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی, پردهء شبُ دریدی
ای طلوع ِ اولین روز, ای رفیق ِ آخر من
به سلامت سفرت خوش, ای یگانه یاور ِ من
مقصدت هر جا که باشه, هر جای دنیا که باشی
خاطرت باشه که قلبت, سپر ِ بلای من بود
تنها دستِ تو رفیق, دستِ بی ریای من بود
اگه باشی یا نباشی, برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم, تو رفیقی جون پناهی.....
چگونه بگويم دوستت دارم ... تو را که از خرابه هاي بي کسي به قصر سپيد عشق هدايتم کردي ...
عاشقي بي قرار و ياري با وفا براي خويش ساختي .... آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي اشکهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي.
تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت ر ااحساس مي کردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي کردم. که خدايا پس کي او را خواهم يافت؟
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه چيز را فراموش کردم . برايم همه اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو ميدهم. قلبم را به تو ميدهم فکرم را نيز به تو ميدهم. بازوانم را به تو مي بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هايم که نپرس. ديگر براي من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند...


اگر باد بودم مي وزيدم، اگر ابر بودم مي باريدم، اگر مهر بودم مي تابيدم، اگر خدا بودم مي آفريدم تا بداني دوستت دارم ....
اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم، اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم...
اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم، از تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم، تو را نسيم ملايمي مي کردم از تو خدايي بزرگ خلق مي کردم تا بداني دوستت دارم...