تبليغاتX
مرگ عاشقی - دیدن دوباره بهار...

                                    بسم الله الرحمن الرحیم

                                یا مقلب القوب والبصار

                             یا مدبراللیل و النهار

                           یا محول احول والاحوال

                         حول حالنا الی احسن الحال

 


می گفت: ساکنان شهر فراموششان شده٬ پرده هارا کناربکشند٬نبض پنجره ها هنوزمی زند٬ همه ترس من این است بهار پشت در خانه ها جابماند و به یاد کسی نیفتد که زمستان رفته است ...

می گفت: خوب میبینم که این روزها مردم در شورو حال وریخت وپاش ها عجولند٬ اما نمی دانم چرا دستپاچگی شان کمی عجیب به نظر می رسد٬انگار همه فکرشان را باخرید چند دست لباس وکیف و کفش درگیر کرده اند.

ازشستن درودیوارو تعویض فرش و مبل تا کمی عقب و جلو کردن تابلوی نقاشی روی دیوار...از جابجایی ظروف وپاکیزگی جای ظرف ها تا دستمال کشیدن زمین آشپزخانه و دور کردن هرچه دورریختنی ودور نریختنی است.

می گفت: کمی نگرانم!هیچ کس حواسش نیست که آینه را گرد گرفته٬ می ترسم بهار بیاید و آدم ها را غافلگیر کند٬ تازه یادشان بیفتد هیچ کس به خودش حتی نگاه هم نکرده.

می گفت: غبار خسته ای که یکسال روی شفافیت دل مردم این حوالی نشسته٬ کمی نگاهشان را تیره کرده٬ آنقدر خاه ها را تودرتوی هم سا خته اند که زمینیان راه آسمان را گم کرده اند و یک جور عجیبی سر به زیر شده اند. به آنها که نگاه می کنی حسی دوست نداشتنی ٬ته دلت را گس می کند.

می گفت: آدم ها می فهمند که دارد بهار می شود٬ ولی هیجان دوباره بودن را فراموش کرده اند٬ تمام حساب و کتاب و چرتکه انداختن ها محصور شده است به پس اندازهای جاری و طولانی و نهایت می رسد به پول هایی که حتی روی هم بند هم نمی شوند که بشود انباشته اشان کرد.

می گفت: بگو مردم این شهرهای نزدیک و احالی آن روستاهای دور٬ کمی بهتر از قبل برای بزرگ شدن آماده شوند نه آنقدر بزرگ که خلوص کودکانه شان را با فریب های رنگارنگ آدم های بزرگ٬ خراب کنند.

بگو بزرگوارانه ببخشند وببخشایند تهی از کینه و حسد٬بزرگ منشانه محترم باشند و احترام بگذارند خالی از دروغ و ریا...

می گفت: با بهار که می آید و می رود٬ اگر به تغییری حتی کوچک و اندک نیندیشی٬ به روزهای تکراری عادت می کنی٬ آن وقت خستگی چه بد کلافه ات میکند... می گفت: در شگفتم! با ندیدن کسانی که حالا در کنارمان نیستند٬ چرا ربط بودن مان را نمی فهمیم و فرصت بیشتر ماندنمان را قدر نمی دانیم.

می گفت: همین حالا که تا تحویل سال٬ زیر لب " یا مقلب القوب " را دوره می کنی و به شکرانه دوباره دیدن بهار ازصمیم قلب٬ شادی ات را می خندی٬ حالا که عیدی می گیری و هدیه می بخشی٬ بهترین عیدانه را به خودت هدیه کن٬ همه روزهای بد گذشته را از خاطره هایت پاک کن و لحظه های شاد رفته را مرور کن. بعد آرام آرام " امروز" عمیق نفس بکش٬ عمیق عمیق. آن وقت هوای " فردا " ها را هم خواهی داشت.                           


   سال نو مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:10 توسط زهرا |

زمان!به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست........
بوسیدن قول ماندن نیست.........
وعشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست...................







نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

بگو با دیگران بودیم و رفتیم









مي روم شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
گرچه تو تنها تر از من مي شوي
آرزو دارم تو هم عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
آرزو دارم بفهمي عشق را
سردي اين روزهاي زشت را
مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ يار را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
خاطرات کهنه ام را موبه مو باور کني

Home
Email
Night Skin