" خواب دیدم که می آیی " نه.خواب دیدم که آمدم و تو را از توی چهاردیوارکه دور خودت کشیده بودی،بدون پنجره و هیچ چیز، بیرون آوردم و با هم گیریستیم ، کاش خوابم تعبیر شود. مثل آن موقع که خواب مرگ عزیزت را دیدم و بعد از دو هفته خودت را با لباس مشکی. عزادار بودی و من نمی دانستم عزادار چه کسی ؟
کجا را بگردم تا پیدایت کنم؟ "به من بگو " با نگاهت عذابم می دهی و من معنی نگاهت را نمی فهمم و هر بار با نگاه تو زیرورو می شوم، می میرم، به هر کس که می گویم می گوید از نگاه کردن خودت توجه اش را جلب کردی، اما من که نگاهت نمی کردم یا حواست نبود وقتی که یواشکی می پاییدمت. بگو چرا؟ چرا نگاهم می کنی؟
گفتم که دلت سنگ است اما نه، تو از غرورت عذاب می کشی. به زبان بیاور راز نگاه غم بارت را. تو گریه های مرا ندیدی. من اما گریه هایت را فهمیدم. غم را در چشمهایت دیدم.
راستی پلک چشمم می پرد. مادرم می گوید سوغاتی می گیری،از چه کسی و چه چیزی قرار است سوغاتی بگیرم؟ نمی دانم، اما من از خدا تورا می خواهم.
کاش خواب آخرم تعبیر شود.من و تو با هم رو به خانه ای که خانه آرزوهایمان است و پشت به خانه ای که خانه غم من و تو بود. آن چهار دیواری را خراب کن و بیا......................................
چشمانم را می بندم و تو را می بینم، صدایت را می شنوم که می گویی: مشکلی نیست، این تکیه کلامت است
یک روز گفتم کاش به زمین بخوری تا من از تو دلجویی کنم،یادت هست؟ داشتی می افتادی اما نشد و فقط..................
تو برگشتی و مرا نگاه کردی. قط مرا نه کس دیگری را. تو غرورت را به خاطر من کنار نگذاشتی اما من به خاطر تو، بدون فکر کردن به غرورم جلوی چشمه همه گریستم. همه مرا با تعجب نگاه می کردند و من فقط تو را می دیدم
اولین بار که آن طور نگاهم کردی تا آلاچیق ها دویدم و بی دلیل و با دلیل خندیدم و گریستم. بعد از آن مدام مرا نگاه می کردی، هیچ کس باور نمی کرد
دوروبرت شایعه زیاد است. یکی می گوید نامزد داری یکی می گوید نداری یکی می گوید داشتی و از دستش دادی. راستش را بگو، آیا برای خودت کسی را داری؟ من اما کسی را ندارم. فقط تو را دارم
نمی دانم چرا دلم می خواهد گریه کنم؟ نمی دانم تو می دانی که من برای تو گریه می کنم؟ برای تو که نمی دانم می دانی من دوستت دارم؟ برای تو که نمی دانمم که مرا که دوستت دارم دوست می داری؟ ولی می دانم دلم هوایت را کرده است...